X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1384

....

تمام طول مراسم آقاجون برام مثل یک کابوس بود .بابوس ماما بهتش زده بود ومادرم همش گریه میکرد .

پدرم کارهای لازم رو انجام داد .دستش درد نکنه منکه نمیدونستم ،ولی بعداز مراسم همه میگفتن که پدرت خیلی زحمت کشید ومراسم بدون کم وکسری وبه بهترین شکل ممکن انجام شد .

چه فایده... که مراسم خوب باشه یا نباشه ، مهم اقاجونم بود که نبود ودیگه هم بر نمیگشت ومن وبابوس ومادرم روتنها گذاشت .بخصوص بابوسموکه به عشق اون از کشور وخانواده اش گذشته بود واومده بود ایران .حالا تنها شده بود بدون یار ویاور وهمراه وهمزبون .

در طول مدت مراسم خانواده پری بیشترش خونه بابوس بودند ودرحال کمک ،اما من سعی میکردم اصلا با برادر پری روبرو وتنها نباشم چون نمی تونستم نگاش کنم ،میترسیدم از تکرار اون احساس خاص.

گاهی وقتها فکر میکردم اگر اونروز من سینما نمیرفتم ،شاید اقاجونم هنوز پیشم بود ،بعد بخودم میگفتم دختر مگه دیونه شدی ؟ آقاجون مریض بود .

نمیدونم شاید واقعا دیونه شده بودم .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF