X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1384
 

....

درس های سال پنجم ریاضی سخت بود ومن خیلی سعی میکردم که بتونم از عهده شون بر بیام .توی این دبیرستان هم فقط یک کلاس ریاضی بود با هشت تا شاگرد.من با یکیشون بیشتر از بقیه دوست شدم .دختر خوب ومهربونی بود که دوسال از من بزرگتر بود چون قبلا ادبی خونده بود بعد تغیر رشته داده بود اومده بود ریاضی چون یکی از برادر هاش استاد ریاضی بود تو دانشکده افسری ومی تونست تودرسهای ریاضی خیلی بهش کمک کنه. دوستی ما صمیمی تر شد .مهری پدر نداشت وبا مادر وهمین برادرش زندگی میکرد البته دوتا برادر پزشک هم داشت که شهرستان بودندومادرشم مثل یک فرشته بود .فکر کنم هم سن وسال بابوسم بود .همیشه یک چادر سفید سرش بود وبوی گل محمدی میاد من خیلی دوستش داشتم .

مهری زیاد میومد خونه ما، برادرش ماشین داشت واونو همیشه میرسوند بعد میومد دنبالش ،من هم از فرصت استفاده میکردم واشکال های درسیمو ازش می پرسیدم وکمک اون به من باعث شده بود که بتونم بهتر از عهده جبر ومثلثات وحساب استدلالی وغیره بر بیام. چون هم صبح وهم بعداز میرفتم دبیرستان  ،بعد هم که کار خونه بود فقط اخرهای شب وصبح های خیلی زود وقت درس خوندن داشتم 

ونگرانی امتحانات ونمره ها

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF