X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1384

....

چند هفته ای بود که وقتی میرفتم خونه بابوسم ،برادر پری رو نمیدیدم .یکروز از پری پرسیدم برادرت کجاست ؟ گفت رفته سربازی گفتم خدمت سربازی ،گفت اره  نوبتش شده بود خودشو معرفی کرد الان هم شهرستان داره دوره اولیه رو میگذرونه .پرسیدم بر نمیگرده  گفت معلوم نیست بعد از دوره کجا منتقل بشه . فعلا که شهرستانه .

دلم گرفت  نمیدونم چرا  شاید به خاطر اینکه یک دوست خوبو دیگه نمی دیدم

شاید هم ...... نمیدونم  ولی غمگین شدم از نبودنش .وهر زمان به ماجرای سینما فکر میکردم دلم میخواست دوباره اون احساس شگفت انگیزو دوباره تجربه کنم .

هرچند هیچ اسمی رو نمیتونستم روش بذارم ،چون هنوز برام قابل درک وتشخیص نبود

ولی هرچی بود منو با یک لذت دگرگونه وخاص اشنا کرده بود که قبلا برام وجود نداشت .

ومنو با یک دنیای جدید روبرو کرد .

پنجشنبه هفته بعد مادرم به من تلفن کرد وگفت که بابوس حالش خوب نیست بهتر این هفته نیای تا خوب بشه . پرسیدم سرما خورده گفت نه ،دوباره مریض شده

وباید استراحت کنه .اگه تو بیای مانع استراحتش میشی  .بذار راحت باشه .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF