X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1384

.....

مادرم گفت باشه بهت میگم .

بابوست بیماری سختی داشته که البته خوب شده ولی بعضی وقتها دوباره میاد

سراغش . وقتی که روسیه بودیم اون مبتلا شد ،حالش خیلی بد بود .دکترهای اونجا تمام سعی شونو کردند تا تونستند نجاتش بدند .اما گفتند باید حتما تغیر مکان بده

چون آب وهوای شهری که ما اونجا زندگی میکردیم حالشو بدتر میکرد .

برای همین آقاجون مارو اورد ایران تا بابوست بهتر بشه .اما دیگه اجازه

 برگشتن بما ندادند ونتونستیم بر گردیم روسیه وبنا چار موندیم .

هرچند بیماریش خوب شد ،ولی گاهی وقتها دوباره میاد سراغش ومجبوره از دارو

استفاده کنه .

پرسیدم چه داروئی ؟ گفت گنه گنه والکل  ،بدنش به این دوتا دارو جواب میده

بعد از اینکه دارو روخورد باید استراحت کنه تا کم کم حالش خوب بشه .سعی میکنه بخوابه چون دوست نداره تو اون حالت کسی اونو ببینه .

نمی تونستم باور کنم که بابوس مهربونم این همه سال این بیماری سختو داشته

وسعی میکرده مزاحم کسی نشه وخودش به تنهائی تحمل کنه .

خدا جون مگه میشه انسانی انقدر صبور ومهربون وبا محبت باشه .

همچو انسانی وجود داشت واونم بابوسم بود .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF