X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1384

.....

امتحانات سال پنجم دبیرستان رو دادم البته با کمک برادر مهری نمره هام بدنشد

ولی واقعا درسها با مسئولیتی که در رابطه با کارهای خونه داشتم ،برای من سخت بود .

توی این مدت روابط ما با خانواده مهری خیلی زیاد شده بود ،چون اغلب مهری بیش من بود وگاهی وقتها شبهارو هم می موند.

توتعطیلات هم همگی با هم میرفتیم بیرون .سینما ، رستوران وپیک نیک .

مادر مهری با اینکه مسن بود بسیار مهربون وفعال بود وپدرم از اینکه من با خانواده خوبی رفت وامد میکردم راضی بود .خودش هم اونهارو دوست داشت ومنو تشویق

به ادامه این دوستی میکرد .زمانی که میخواستیم بریم پیک نیک ما شب رو خانه اونها میخوابیدیم .هر وقت باهم بودیم ساعات خوشی رو میگذروندیم .اغلب حکم بازی میکردیم وهمیشه برنده بازیها من ومهری بودیم ،چون یا پدرم باخت رو میداد یا برادر مهری که بیشترش شام بود یا یسنما ..

با شروع تعطیلات تابستون من از پدرم خواستم که اجازه بده برم کلاس تقویتی .

نزدیک خونه ما یک آموزشگاه باز شده بود .من میدونستم که اگر کمک نگیرم

ممکنه برای سال آخر دبیرستانم مشکل داشته باشم .یادم رفت بگم دوباره

مجبور به تغیر دبیرستان شدم. دبیرستانم سال ششم ریاضی نداشت .

برادر مهری به من گفت احتیاجی به کلاس تقویتی نداری ،من میام به

 هردوی شما درس میدم، ولی من به پدرم گفتم که درست نیست زیادمزاحم

وقت کاریش بشم وبهتره برم کلاس .پدرم قبول کرد .

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184304


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF