X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1384

.....

روز بعد حدود ساعت یک بعداز ظهر تلفن زنگ زد ،من خونه تنها بودم چون پدرم

معمولا ساعت چهار میومد خونه .چند سالی میشد که پدرم خودشو

باز نشسته کرده بود وتوبازار مشغول تجارت شده بود .

گوشی رو برداشتم یک خانم بود که گفت با من کار داره .تعجب کردم چون معمولا کسانی که با من کار داشتند منو می شناختند ومی دونستند کسی جز من وپدرم

جواب تلفنو نمیده .گفتم که منزل نیستند،من خواهرشون هستم ،خودتونومعرفی

کنید واگر پیغامی براش دارید بگید وقتی اومد بهش خبر میدم ..

متوجه شدم که دستشو گذاشته رو گوشی وداره با کسی صحبت میکنه ،

بعد با خنده به من گفت خودتون هستید شما که خواهر ندارید.

گفتم پس منو می شناسید .خندید وگفت نه من شمارو نمی شناسم .

من زن عموی کسی هستم که شمارو می شناسه .بهتره با خودش صحبت کنید.

وخداحافظی کرد .

کسی به من سلام کرد که صداش برام کمی آشنا بود .پرسیدم شما؟

گفت من فرزینم . با تعجب گفتم شماره منو از کجا پیدا کردید ،گفت

جوینده یابنده است

گفتم بفرمائید با من چه کار دارید .گفت  چقدر بداخلاق .

عجله دارید وقت هم ندارید بداخلاق هم که شدید ،خواستم فقط حالتونو

به پرسم وبا هم کمی صحبت کنیم مثلا همسایه هستیم .

گفتم نمیدونم درباره چی باید باشما صحبت کنم . به من گفت دوتا دوست

می تونند در باره همه چیز باهم حرف بزنند .

گفتم مگه دوستیم  گفت می تونیم باشیم  ،اگه شما موافق باشید .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184493


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF