X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1384

.....

در یکجای ریباوپردرخت توباغی توجاده چالوس بساط پیک نیک رو برقرار کردیم .

هوا بسیار خوب بود .مادر مهری زحمت کشیده بود ووسائل لازم رو اورده بود .

بعد از جا بجائی وسائل وکمی استراحت ،من ومهری مشغول توپ بازی شدیم

وقتی حسابی خسته شدیم اومدیم پیش بقیه وشروع کردیم به خوردن تنقلات

وچائی وبگو بخند .هوا افتابی بود وهمه شاد بودیم .اغلب پدرم با مادر مهری

شوخی میکرد واون هم با حاضر جوابی جواب پدرم رو میداد .

بعد پدرم وبرادر مهری مشغول درست کردن کباب شدند وما دوتا هم نظاره گر و

ناخنک زن بودیم .

بعد از ناهارچند دست حکم بازی کردیم . پدرم ومادر مهری دراز کشیدند که کمی استراحت کنند .

من ومهری وبرادرش هم رفتیم که اطراف رو بگردیم .مهری جلوتر از مابود وگفت

من تند تر میرم اگه تونستید منو پیدا کنیدوشروع کرد به دویدن وما هم بدنبالش.

به منطقه پر درختی رسیدیم ومن صدای مهری رو می شنیدیم که مارو صدا میکرد ومیگفت  تنبل ها بدوید ،من خیلی جلوترم .

من شروع بدویدن کردم که ناگهان پام به سنگی گیر کرد وخوردم زمین .

برادر مهری خم شد که منو بلند کنه که ناگهان منو در آغوش گرفت .اول واکنشی

 نشان ندادم ولی دیدم که ولم نمیکنه .

گفتم خواهش میکنم الان مهری میاد ودرست نیست که شما اینجوری منو بغل کردید.

اما او گفت من به مهری گفتم ،منتظر فرصت بودم که به خودت هم بگم .

گفتم چی رو بگید .اول منو ول کنید تا بتونم حرف هاتونو بفهمم .

مرا رها کرد وگفت ، با من ازدواج میکنی؟

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184144


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF