X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1384

.....

شوکه شدم .انتظار چنین درخواستی رو نداشتم . گفتم شوخی میکنید ،من

 به شما مثل برادر نگاه میکردم .

گفت نه شوخی نمیکنم بسیار هم جدیه ،از همون زمانی که شمارو دیدم

ازتون خوشم اومد وبا معاشرتی که با هم داشتیم به این نتیجه رسیدم که

همسر دلخواهمید وخیلی دوستتون دارم .

گفتم من هنوز درسم تموم نشده ووقت ازدواجم هم نیست ،منو اذیت نکنید .

دستمو گرفت ونگهداشت وگفت  خواهش میکنم جواب رد ندید .من میدونم که

پدرتون هم مخالفتی نمی کنه ، حالا که ازدواج نمیکنیم ،شما قبول کنید من تا

 هر زمانی که بخواهید منتظر می مونم تا درستون هم تموم بشه .

میدونید که من تمام امکانات لازم خوشبخت کردن شمارو دارم،فکر میکنم

تو این مدت هم منو شناختید.

پس دلیلی برای مخالفت نباید باشه . گفتم  بله شما تمام امکانات رو دارید

قبول دارم ،ولی من هنوز به فکر ازدواج نیستم واصلا امادگی ندارم .

همون موقع مهری رسید وگفت چرا انقدر دیر کردید ،نگران شدم .

من گفتم تقصیر من بود خوردم زمین ، مهری نگاهی به برادرش کرد وبعد

دستمو گرفت ومن لنگان با اونا برگشتم .

چون کمی درد داشتم  دیگه از جام تکون نخوردم و بقیه اوقات رو کنار اونها گذروندم .

وقتی رسیدیم خونه  ،برادر مهری اهسته به من گفت  جوابی به من ندادی

من منتظرم.

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184144


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF