X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1384

.....

وقتی رسیدم خونه خستگی وپادرد رو بهانه کردم ورفتم تو اطاقم .

تمام فکرووذهنمو این پیشنهاد ناگهانی مشغول کرده بود .برادر مهری

واقعا از هیچ نظر اشکالی نداشت .هم تحصیلات خوب وشغل ودرامد

عالی ،خونه ، ماشین واختلاف سنی مناسب وهم اینکه خیلی مهربون

بود،چون من رفتارشوبا مهری ومادرش شاهد بودم .در واقع نمیتونستم

ایرادی ازش بگیرم ومطمئن بودم اگر موضوع رو با پدرم مطرح میکرد ،

پدرم مخالفتی نداشت .

فقط این وسط یک مسئله وجود داشت ،اینکه من عاشقش نبودم

وتا بحال به عنوان همسر درباره اش فکر نکرده بودم .ازش خوشم میمومد

چون همیشه اوقات خوبی رو باهم گذرونده بودیم، ولی نمیدونستم که

میتونم بعنوان شوهر دوسش داشته باشم وعلاقه لازمه رو نسبت بهش

بدست بیارم ؟

 شب ارومی رو نگذروندم .

فردا که بامهری تماس گرفتم ،موضوع رو بهش گفتم .به من گفت که برادرش

با هاش صحبت کرده .نظرشو خواستم . گفت نمی تونم نظری بدم چون تو

بهترین وعزیزترین دوستم هستی  واو برادرمه .مسئله زندگی واینده هردوتاتون

مطرحه. خودت باید تصمیم بگیری بدون در نظر گرفتن من.

فقط از من خواست  تا زمانی که جواب قطعی رو به برادرش ندادم ،چیزی

در باره این خواستگاری به پدرم نگم .

ومن دیدم که حرفش کاملا منطقی ودرسته .

 

تابعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF