X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1384

....

تماسهای تلفنی من وفرزین ادامه پیدا کرد.کم کم اطلاعات بیشتری در

باره خودش وخانواده اش بدست اوردم .برعکس من خانوادشون بزرگ بود

چهارخواهر ودوبرادر داشت با کلی عمه وعمو وخاله ودائی.

فرزین با اینکه یکسال از من بزرگتر بود ولی اون هم مثل من سال پنجم

ریاضی رو تموم کرده بود ودبیرستان آبان میرفت.

یکروز فرزین به من تلفن کرد وگفت ، توصف تهیه بلیط سینماست

واز من خواست که من هم برم .پرسیدم تنها هستی ؟

گفت نه واسم یکی از دخترهای توی کوچه رو اورد که می شناختمش

 وگفت که اون هم همراهشه واگر من هم برم خوشحال میشه .

من گفتم که متاسفانه نمیتونم بیام .پرسید مگر کار داری؟ گفتم ،

نه ولی نمیتونم بیام .

دعوتش برای رفتن به سینما برام عجیب بود چون همراه دختر دیگه ای

بود واز من هم میخواست که من هم برم !

بعد فکر کردم که ما فقط دوتا دوست ساده هستیم  نه چیزی بیشتر.

اما نمی دونم چرا عصبانی ودلتنگ شدم .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF