X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384

.....

سال تحصیلی شروع شد ، با دبیرهای بسیار معروف و درسهای زیاد

وسنگین ، چون علاوه بر دروس عادی از کتابهای اضافی هم برای آموزش

ما استفاده میشد .

من همیشه عاشق جبرومثلثات بودم واستادمون آقای آذرنوش بودند .

من تنها شاگردی بودم که سر کلاس ایشون به تنهائی توی میز اول

 کلاس می نشستم وکنارم هیچ کس نمی نشست ،

چون نمیخواستند برای حل مسائل پای تخته برن اما من همیشه داوطلب

بودم .

حالا دیگه مهری رو کمتر میدیدم فقط اخرهفته یا تو تعطیلات با هم بودیم

ولی هنوز برادرش برای رفع اشکالات درسیم کمک بسیار بزرگی بود .

وهنوز در باره سئوالش که مدام میپرسید، من جوابی نداشتم .

استاد فیزیکمون اقای بروخیم بودند. اما من نمیتونستم از تدریسشون

 استفاده کنم چون اصلا صداشونو نمی شنیدم .چند بار خواهش کردم که

 بلند تر صحبت کنند ، ولی فایده ای نداشت واین برام بسیار عذاب آور شده

بود ،چون بچه ها مشکلی نداشتند .

در نتیجه سر درس فیزیک میرفتم ته کلاس و تمرین درسهای دیگه رو انجام

میدادم.وفیزیکم محدود شد به چیزهائی که در کلاس تقویتی یاد گرفته بودم .

موضوع نشنیدن صدای دبیرمو به پدرم گفتم وگفتم فکر میکنم که من مشکل

شنوائی دارم .

پدرم گفت ، در اولین فرصت منو به یک متخصص نشون میده تا رفع نگرانی

 من بشه .

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF