X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384

.....

طبقه دوم تریا یک جای دنج نشستیم .فرزین سفارش چای وکیک داد.

من کتابهای درسیمو گذاشتم روی میز. نمیدونستم چی باید بگم چون

 اولین دفعه ای بود که تنها با پسری بیرون بودم .نگاه فرزین روی صورتم

سنگینی میکرد. دستپاچه شدم وپرسیدم  چرا من ؟

گفت ، یعنی چی.گفتم چرا منو انتخاب کردی وامروز با من اومدی،شماکه

دوست دختر زیاد دارید. من شرایط خاصی دارم ونمی تونم مثل بعضی از

دوستانتون باشم ،چون پدرم فقط با کسانی که میشناسه اجازه میده که

من معاشرت کنم،پس نمی تونم برای شما دوست دختر مناسبی باشم.

فرزین گفت ، همه چیزو درباره خودت وخانواده ات میدونم و کاملا از

موقعیت توبا خبرم.مدتیه که بدنبالت هستم ،شما نمیدونید.

پرسیدم ،خوب پس بگید چرا من؟

دوباره نگاهم کرد وگفت چون فهمیدم که دوستتون دارم .

گفتم ، برای بیان چیزی که شما میگید ، زمان زیادی لازمه وفکر کنم هنوز

خیلی زوده که دربارهاش صحبت بشه . ما فقط مدت کوتاهیه که تلفنی باهم

 صحبت میکنم واین گفته شما نابجا وغیر منطقیه بخصوص توسن هردوی ما،

خواهش میکنم دیگه تکرارش نکنید.

وموضوع صحبت رو عوض کردم.

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF