X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1384

….

وقتی رسیدم خونه، گیج ومنگ بودم ونگران .توی این یکی

دوهفته اخیر اتفاقات مهمی برام افتاده بود که این هم بهش

اضافه شد.

اولین کاری که کردم تلفن کردن به مهری بود وجریانو براش تعریف کردم.

مهری خندیدو گفت ، به به خواستگارها یکی یکی از راه میرسند.

جواب اولی رو ندادی دومی پیداش میشه.گفتم ، اذیتم نکن ، بگو چکار

کنم .گفت ، هیچی .درستو بخون دختر .جواب خوبی بهش دادی.

دفعه دیگه اگر خواست باهاش بیرون بری ، یادت باشه بدون من نه !

گفتم ، چشم .

فرزین روز بعد تلفن کردومن گفتم که فقط میتونم یک دوست براش باشم،

چون فعلا به هیچ جیز دیگه ای جز درسم فکر نمیکنم.اگر موافقی می تونیم

تماس تلفنی داشته باشیم ، در غیر این صورت ،من معذورم وبهتره

وقتشو با دختر دیگه ای بگذرونه.

فرزین قبول کرد ولی گفت هیچوقت چیزی روکه بهت گفتم تغیر نمیکنه،

صبر من زیاده باشه هرچی بگی قبوله وهر زمان که تو اجازه دادی،

من دوباره وصدباره تکرارش میکنم.

 

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF