X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1384

....

بیشتر تعطیلات عیدوبا مهری گذروندم،مهری بامن خونه بابوسم هم

میومد،اکثر اوقات باهم بودیم .هر دفعه که برادر مهری

رو می دیدم از من می پرسید کی جواب بله میدی؟ ومن جوابی

نداشتم. تلفنهای فرزین تقریبا هرروز شده بود . گاهی اوقات روزی

 چند دفعه تلفن میکرد،چون مجبور بود از تلفن عمومی به من زنگ

بزنه وچنددقیقه بیشتر نمیتونستیم صحبت کنیم.من به این تلفن ها

 دیگه داشتم عادت میکردم.

تو تعطیلات عید فرزین خواست که منو ببینه.من گفتم ،دوستم همراهمه

گفت ،خوشحال میشم که با دوستت آشنا بشم.همون تریای قبلی

قرار گذاشتیم ومن بامهری رفتم .فرزین بعداز آشنائی با مهری گفت که

از دیدنش خوشحاله چون اونوبامن زیاد دیده بوده.فرزین بیشتر بامهری

صحبت میکرد ومن شنونده بودم.چون فرصت داشتیم بعد رفتیم سینما.

مهری بامن اومدخونه .قراربود شب پیش من باشه.وقتی بامهری تنها

شدم ، نظرشو درباره فرزین پرسیدم. گفت فکر نمیکنم پسر بدی باشه

ولی هنوز قضاوت دربارهاش زوده.باید با احتیاط باشی تا بشناسی،

نباید به پسرهازود اعتماد کرد .

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF