X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384

....

سال آخر دبیرستان بودم سال 1347 شمسی وامتحانات نهائی

در پیش  برای گرفتن دیپلم ریاضی.تلفنهای فرزین ادامه داشت و

هروقت مهری پیش من بود فرزین با اوهم صحبت میکرد.دوستیمون

سه نفره شده بودومن بسیار خوشحال بودم .

قبل از امتحانات تعطیل شدیم تا وقت برای درس خوندن داشته باشیم .

مهری یک ماه اومد پیش من وبناشد دوتائی باهم درس بخونیم.

خوشبختانه حوزه امتحانی هردوی ما یک جا بودوهمین عامل باعث شد

که مهری بخواد پیش من بمونه تا هردو باهم برای امتحانات بریم.

درس خوندن من ومهری شروع شد ،ولی چه درس خوندنی! بیشتر

وقتمون را به صحبت وبگو بخند می گذروندیم .ساعت یازده شب میشد

بدون اینکه ما اصلا درسی خونده باشیم.بعد قرار میگذاشتیم مهری بیدار

بمونه ودرس بخونه ،وقتی خواست بخوابه ، منو بیدار کنه که من درس بخونم

چون من به درس خوندن صبح های زود عادت داشتم.

وقتی صبح بیدار میشدم  میدیدم ساعت از هشت صبح هم گذشته ومهری

نه تنها منو بیدار نکرده بلکه خودش هم بیدار نمونده بوده.

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF