X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1385

…..

نیم ساعت بعداز رفتن خانواده ام،منو صدا کردند. رفتم تو بخش به من

گفتند که ملاقاتی داری چون وقت ملاقات گذشته واصرار به دیدن شما داره

ونمیتونه وارد بخش بشه اگر مایل باشم میتونم برای دیدنش برم پائین .

روبدشامبر مخصوص بیمارستانو روی لباسم پوشیدم ورفتم تو حیاط

بیمارستان که بسیار بزرگ وپر درخت بود که بر اثر سرما لخت وخالی وساکت

وغم انگیز به نظر میومد

جلوی در ساختمان بیمارستان فرزین رو دیدم که منتظر من ایستاده بود.

با تعجب پرسیدم اینجا چکار میکنی؟ گفت ، برای دیدنت اومدم. میخواستم

قبل از عملت ببینمت وبهت بگم که همیشه همراهتم .مشکل گوشت اصلا

مشکل بزرگی نیست وآرزو میکنم که حتما جراحی موفقیت امیز باشه .با نگرانی واضطراب حدود ده دقیقه با فرزین در محوطه بیمارستان قدم زدم.

هوا سرد بود ولباس من هم کم ، نگرانی من هم از این بود که اگر کسی

منو دید چه توضیحی باید درمورد فرزین بدم .سردی هوارو بهانه کردم و

خداحافظی کردم وبا عجله رفتم تو بخش.

 

وقتی چشم هامو باز کردم .بابوس ومادرم کنار تختم بودند .در حالت

 نیمه بیهوشی سراغ پدرمو گرفتم که بابوسم گفت پیش دکترت رفته .

دوباره چشم هام بسته شد .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF