X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1385

…..

بیدار شدم .پدرم کنارم نشسته بود . دستمو بردم سمت گوشم که پدرم

دستمو گرفت . گفتم گوشم پانسمان داره ، پدرم گفت نه .فکر کردم،

حتما چون جراحی از داخل گوش بوده پانسمان نشدم.اما هیچ تغیری

 در خودم احساس نکردم جز کمی بیحال بودن .با خوشحالی از پدرم پرسیدم

جراحی خوب انجام شد ، حالا کی میتونم کاملا بشنوم ، چند روز دیگه ؟

پدرم جوابی نداد فقط به من نگاه کرد ومن غم رو تو چشماش دیدم .

پدرم به من گفت که توی اطاق عمل رفتی ، بیهوش هم شدی ، اما

متاسفانه جراحی انجام نشد .

پرسیدم چرا؟ پدرم جواب درستی به من نداد ، فقط گفت دکترت گفته

پروتز فرستاده شده مناسب من نبوده وریسک جراحی رو نکرده ،چون احتمال

عوارض بعدی داشته وتوضیح بیشتری نداد.

اشکهام همین طور میومد نمی تونستم جلوشونو بگیرم .

من تمام امیدم به این جراحی بود که اونواز دست دادم ، بدون اینکه علت اصلیشو

بدونم.

در اینده نه چندان دور من ناشنوا میشدم واز دست هیچکس کاری بر نمی اومد.

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF