X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1385
 

.....

تا زمان خوب شدن فرزین دیگه ندیدمش.خواهرش دوباره اومد پیش من

وخواست که برم فرزینو ببینم ولی من بهانه اوردم ومعذرت خواهی کردم.

پنجشنبه که رفتم خونه بابوسم ، بعداز ظهر مطابق معمول رفتیم خرید.

توی راه من ماجرای اشنائی خودم با فرزین رو برای بابوس ومادرم تعریف

کردم وگفتم ، چون فکر میکردم جریان جدی ومهم نیست تا حالا به شما

نگفته بودم ، ولی فکر میکنم شما باید بدونید که شخصی وارد زندگی من

 شده وچون فعلا چیزی نمیتونم به پدرم بگم ، میخوام که حتما شما

اونو ببیند ودرباره ش نظر بدید.

مادرم گفت کار خوبی کردی که بما اطلاع دادی.در اولین فرصت بگو فرزین بیاد

پیش من که ببینمش .ادرس اداره منو بهش بده ، چون فکر میکنم

زود باشه که تو خونه یا محل دیگه ای ببینمش.اداره رسمی تره.

گفتم چشم حتما.

حال فرزین خوب شد وتلفن کردن هاش شروع شد .البته از من گله مند بود

که چرا نرفتم بدبدنش .من نمیتونستم واقعیت احساس ونگرانی خودمو

بهش بگم .فقط گفتم که برام امکان اومدن نبود .

به فرزین گفتم که بامادرم درباره اون صحبت کردم ومادرم میخواد که اونو

ببینه.

فرزین گفت ،  که من هم خیلی دوست دارم با مادرت وبابوست اشنا بشم .

خیلی هم خوشحالم که از دوستی ما با خبر شدن.

ومن قرار ملاقات اونها رو گذاشتم .

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF