X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1385

.....

برعکس من پدرم از رسیدن نامه بسیار عصبانی وناراحت شدوبه من

گفت که لزومی نداره در امتحان شرکت کنی. من اجازه نمیدم .

گفتم ، چرا پدر ؟این شانس بزرگی برای منه ، خواهش میکنم اونو

از من نگیر. پدرم گفت ، چند بار باید بگم ، دوست ندارم کارکنی !

گفتم ، کارکردن در این دفتر برای هرکسی امکان پذیر نیست واگر

قبول بشم بزرگترین وبهترین شانس زندگیم خواهد بود.پدرم باعصبانیت

به من گفت ، برای من فرقی نمیکنه که توکجا کارکنی.من اجازه نمیدم .

ومن به ناگزیز سکوت کردم .

دوروز مونده بود به امتحان که پدرم به من گفت ، موضوع نامه رو با سرهنگ

جهان پناه وچند تا از دوستاش مطرح کرده وانها گفتند چون نامه لاک ومهر

 شده بوده ورسید هم گرفتند، صلاح نیست که من در امتحان شرکت نکنم،

چون ممکنه بعدا مشکل ساز بشه .

در نتیجه پدرم مجبورشد به من اجازه شرکت در امتحان روبده ، اما تاکید کرد

که لزومی نداره تمام سئوالات پرسیده شده رو جواب بدم،وگفت سئوالات

مطمئنا بسیار مشکل خواهد بود وشاید جواب دادنش در توان من نباشه

 بخصوص که معدل دیپلم هم زیاد درخشان نیست .

 مشکل شنوائیت هم هست .

اما من با تمام این حرفها ، مشتاقانه منتظر روز امتحان بودم . 

 

 تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF