X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385

.....

دیگه چیزی برام مهم نبود .تصمیم گرفتم اصلا با خواسته پدرم مخالفتی

نداشته باشم وبه خودم هیچ امیدی در باره درس خوندن وکار کردن ندم ،

تا هم خودم اذیت نشم وهم پدرم رو ناراحت نکنم .

حدودا یکسالی میشد که پسر یکی از اقوام مادرم که ساکن مشهد بودند

ماهی یکبار میومد خونه ما .دوران سربازیشو تو الموت میگذروند وبرای مرخصی

میومد تهران .فامیل پدربزرگم بود.زمان بچگی من ، وقتی که هنوز مادرم

با ما زندگی میکرد ، هر وقت ما میرفتیم مشهد چند روزی هم خونه اونها

می موندیم چون پدر من با پدرش خیلی دوست بودومن هم همبازی خواهرهاش

بودم .اومدنش به خونه ما برای من عجیب نبود چون فکر میکردم بدلیل دوستی

پدرم باپدرش وتنها زندگی کردن بابوس ومادرم ،خانواده ش ترجیح میدن که

پسرشون برای مرخصی پیش پدرم باشه تا اینکه بره خونه بابوسم .

هر وقت میومد من نبودم چون پنجشنبه ها من خونه بابوسم میرفتم .

ووقتی بر میگشتم رفته بود .

کلا یکی دوبار بیشتر ندیدمش.کاری بامن نداشت جز سلام وعلیک و

احوالپرسی معمولی ، ولی نمیدونم چرا احساس خوبی بهش نداشتم

ودلم نمیخواست با هاش روبرو بشم .

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF