X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1385

.....

زمان می گذشت اما برای من فرق زیادی نمیکردکه چگونه می گذره

 چون اتفاق خاصی برام پیش نیومد. مهری رو میدیدم ،

 اونم بلاخره دیپلم شو گرفت وبدنبال پیداکردن کار بود.نسرین ونسترن

 هم مثل من بعد از دیپلم تو خونه بودند وکارخاصی انجام نمیدادند.

نسترن خیال داشت کنکور بده .

فرزین هم که روز به روز به من نزدیکتر میشد وبا اطلاع مادرم از دوستیمون

من راحتر اونو میدیدم .اگر یکروز نمی تونست تلفنی بامن صحبت کنه، کلی

دلم میگرفت واحساس کمبود خاصی میکردم .گویا عاشق شده بودم !

اواخر شهریور یکروز پدرم روزنامه رو که اورد خونه ، به من گفت تو روزنامه

نوشته شده ، دخترهای دیپلمه از امسال باید دوسال خدمت سربازی

برن.گفتم ، سربازی که مال پسرهست .گفت ، قانون جدیدیه که بهش

 سپاهی میگن که چند شاخه داره که دختر ها باید تویکی از شاخه هاش

 دوسال خدمت کنند.که یکیش سپاهی دانشه .بعد از دیدن دوره مخصوص

بعنوان معلم در روستا ها درس باید بدند.

گفتم ، من هم باید برم .پدرم گفت ، بله فکر کنم مجبوری بری .

ودوباره خوشحالی اومد سراغ من چون معلمی یکی از ارزوهای من بود.

خوشحالی من د ر برابر نگرانی وناراحتی پدرم کمرنگ شد.

اما گویا پدرم پذیرفته بود که مجبوره اجازه بده من سپاهی بشم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF