برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

.....

موضوع رفتنم به سپاه دانشو به فرزین گفتم .احساس کردم که ناراحت شد.

وقتی علتشو پرسیدم گفت ، دیگه نمیتونم برای مدتی ببینمت واین موضوع

خیلی منو ناراحت میکنه ، ولی مثل اینکه چاره ای نیست .همون طور که پدرت

مجبور شد قبول کنه ، هرچند واقعا برام سخته وغیر قابل تحمل، ولی راهی

 جز پذیرش وجود نداره .

من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم . انقدر فکر معلم شدن ذهنمو پر کرده

بود که به این موردتوجه نکردم .وقتی فرزین از دلتنگیش به من گفت ، تازه

فهمیدم که با چه مسئله بزرگی روبرو میشم .حق داشت .برای من هم

دوری از فرزین غیر قابل تصور بود .چه جوری میتونستم دوسال نبینمش ،

صداشو نشنوم .باهاش قدم نزنم . دستشو نگیرم وازمحبتش محروم باشم .

هرچند اطلاعات کافی برای این دوسال سپاهی بودن نداشتم، ولی با چیزهائی

که پدرم به من گفته بود ، متوجه شدم که برای زمانهای کوتاه میتونم از مرخصی

استفاده کنم ، وچون باید در روستا درس بدم مسئله رفت وامد ودوری راه

وفصل زمستون وبسته بودن راههارو هم که بهش اضافه کردم، دیدم که

واقعا برام سخت میشه .

گویا من هم مثل اونها باید این مسئله رو می پذیرفتم .چون چاره ای نداشتم .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184487


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF