X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1385

......

صبح زود با پدرم به محلی که باید دیپلمه های دختر خودشونو معرفی

 میکردند رفتم . با پدرم خداحافظی کردم ورفتم داخل ساختمان که

به گفته پدرم پادگان بود.تعداد دختر ها ئی که اومده بودند زیاد بود .

من چند نفرشونو می شناختم  رفتم کنارشون ایستادم ، ازشون سئوال

کردم که اگر اطلاعاتی دارند به من هم بگن. گفتن ما هم اطلاع نداریم که

چکار باید بکنیم چون این اولین دوره پذیرش دخترها در سپاهه .

از بلند گواعلام شد که همه ما بصورت چند صف به ایستیم واماده باشیم .

یک افسر که فکر کنم درجه اش سرهنگ بود پشت بلدگو قرار گرفت وبه ما

خوش امد گفت وگفت که این دوره اولین گروه از دختر های سپاهی رو تعلیم

 میده واماده خدمت به کشور ومردم بخصوص روستائیان میکنه

 وباعث افتخار ماست.

بعد ادامه دادکه بعد از گذروندن یک دوره کوتاه نظامی باید یکی از شاخه های

سپاه رو انتخاب کنیم ودوره مربوط به اونو بگذرونیم .پس از پایان این دوتا اموزش

اعزام میشم به محل خدمتمون.

بعد دنباله صحبت هاش گفت ، برای شما دختر ها بهترین شاخه میتونه

سپاه دانش وسپاه بهداشت باشه که در سپاه دانش اموزگار روستا میشد ودر

بهداشت در درمانگاه ها با اموزش هائی که میبینید میتونید برای روستائیان

کمک بسیار بزرگی باشید.

 

تا بعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF