X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1385

......

در مقابل این شادی بزرگ ، احساس تردید شدید هم به من دست داد.

چون میدونستم که این تنها شانس من برای فعال بودن در خارج از خونه

واجتماعه که اگه از دستش بدم ، دیگه هرگز چنین فرصتی برای من بوجود

نمیاد.کاملا میدونستم که به هیچ وجه نمی تونم پدرمو قانع کنم که اجازه

تحصیل وبعد فعالیت دیگه ای رو به من بده .

برای اولین بار تو زندگیم بر سر دوراهی بزرگی قرار گرفتم که برام بسیار

مهم وتعین کننده بود .

میتونستم وارد سپاه دانش بشم وپس از اتمام خدمت به استخدام

 دولت در بیام ومعلم مدرسه باشم .

اما اینم میدونستم که دارم مخالف رای ومیل پدرم این انتخابو انجام میدم

وباعث رنجش اون میشم .علاوه بر پدرم مسئله فرزین هم حالا دیگه برام

مطرح ومهم بود ،چون فرزین هم به نوعی به من گفته بود که تمایل نداره

ونمی تونه دوری منو قبول وتحمل بکنه

نمیدونستم چکار باید بکنم .مستاصل شده بودم واحساس بیچارگی

 میکردم.

اعلام کردند که بریم وفرمهای مربوطه رو بگیریم .

ومن حیران باقی موندم .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF