X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1385

.....

دیگه نمی تونستم بدون تصمیم گیری بمونم ، چون همه رفته بودند.

نمیدونم چه اتفاقی افتاد ، فقط متوجه شدم که من دومم یعنی من پدرم

برنده شد.

نفهمیدم که چرا وبه چه دلیل ، عشق فرزندی ، احترام  ، حق شناسی

نمیدونم چی شد، بدون اراده وگیج ومنگ در قسمت یالای فرم کد مخصوص

استفاده از امتیازو نوشتم  وکپی های لازمو به همراه فرم تحویل دادم .

چه احساسی داشتم؟

غم بسیار بزرگ ، اندوه از دست دادن اینده مورد علاقه خودم  یا اشتیاق

دیدن خوشحالی پدرم .

متوجه طی کردن مسیرم نشدم ، فقط دیدم پدرم کنارمه ونگران از من می

پرسه چی شد دخترم؟ چرا دیر کردی ؟ همه دختر ها اومدن بیرون ، منو

خیلی نگران کردی.

من با همان حیرت بدون تفسیر گفتم :  پدر نگران نباش ، اتفاقی نیفتاد

من به خدمت اعزام نمیشم ومعاف شدم .

بعد خودمو در اغوش پدرم دیدم و احساس گرمی اغوش پدرم منو باخودش

برد.....

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF