X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1385

......

 

رسیدیم خونه ، پدرم از شدت شادی سر پا بند نبود .مدام

 منو می بوسیدومی گفت خدا منو خیلی دوست داره که تو نرفتی

چون من تحمل یکروز دوریتو نداشتم .

ومن تازه متوجه عمق علاقه ومحبت پدرم به خودم شدم ، هرچند

 میدونستم که من براش عزیزم انقدرکه از زندگی طبیعی خودش به

خاطر من گذشته بودوتنها زندگی کردنو انتخاب کرده بود.

بعد احساس شادی اون به من هم منتقل شد، چون با زیر پا گذاشتن

خواسته خودم پدرمو شاد وراضی کرده بودم واین شادی پدرم منو برای

قبول کاری که کرده بودم راضی وقانع کرد.

دیگه به این موضوع فکر نکردم که پس اینده ام چی ؟

فرزین به من تلفن کرد ومعاف شدنمو بهش گفتم وخوشحالی اونم

شنیدم .

زندگیم دوباره به مسیر عادی وهمیشگی برگشت .مطالعه ، کارهای

خونه ، رفتن خونه بابوس ، صحبتهای تلفنی با فرزین ودیدارهای گاه

به گاه اون  بیرون رفتن با دوستانم واز همه مهمتر دیدن چهره راضی

وخندان پدرم .تنها مسئله ای که منو ازار میداد ، کمترشدن شنوائیم

بودکه از نشنیدن صدای تلویزیون متوجه شدم .میدونستم کاری نمیشد

کرد .در نتیجه باسکوت از ابرازش سعی کردم شادی پدرمو کمرنگ نکنم.

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF