X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1385

.....

روزها به دنبال هم میومدندوزندگی من جریان داشت .یکروز پدرم به من

گفت که اخر هفته دوسه روزی میخواد بره مسافرت.پرسیدم کجا؟ گفت

الموت.تعجب کردم ، پرسیدم چرا الموت ،گفت ، الموتو تا حالا ندیدم ، شنیدم

جاهای تاریخی ودیدنی زیاد داره آب وهواش هم خوبه .گفتم منم با شما

میتونم بیام ؟ گفت نه ، چون میخوام یک سری به مسعود بزنم .میدونی که

محل خدمتش الموته .بهتره تنها برم . توهم میتونی چند روزی خونه بابوست

 بمونی، تا من برگردم.

این اولین باری بود که پدرم بدون من مسافرت میرفت .من از مسافرتش

خوشحال شدم ، چون براش لازم بود در ضمن خودم هم با خیال راحت

خونه بابوسم میموندم ومیتونستم فرزینو راحتر ببینم .

پدرم رفت ومن هم رفتم پیش بابوسم . جریان مسافرت پدرمو به الموت

بهشون گفتم .نمیدونم چرا توچهره هر دوشون احساس نگرانی رو دیدم .

هرچی فکر کردم دلیلی براش پیدا نکردم ، در نتیجه سئوالی نکردم.

با اجازه مادرم فرزین اومد دنبالم ویک روز تمامو باهم بودیم .ناهار خوردیم

سینما رفتیم ، قدم زدیم واوقاتو خوبی روباهم داشتیم.عصر فرزین منو رسوند

خونه بابوس .بابوسم دعوتش کرد که بیاد تو ، اما فرزین تشکر کردوگفت که

در فرصت دیگه ای میاد .

من شاد وخندون خوشیهای اونروزم رو برای بابوس ومادرم تعریف کردم.

 

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF