X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1385

......

مسافر ت پدرم دوسه روز طولانی تر شد، اما من نگران نبودم، چون به من

گفته بود که دقیقا معلوم نیست چند روز بمونه ووقتی که برگرده فورا به من

تلفن میکنه.

با تلفن پدرم برگشتم خونه .بغلش کردم وگفتم که دلم براش خیلی تنگ

 شده بود واز مسافرتش پرسیدم .گفت ، خیلی خوب بود، جای بسیار قشنگ

وهوای خیلی خوبی داشت وتو خونه مسعود هم راحت بودومسعود خیلی خوب

ازش پذیرائی کرده بوده و ادامه دادکه اصلا فکر نمیکرده که مسعود انقدر پسر

خوب ومثبتی باشه چون همه در محل خدمتش ازش تعریف میکردند وشروع کرد

از خصوصیات دیگه مسعود صحبت کردن که من به بهانه درست کردن چای از

اطاق اومدم بیرون ، چون اصلا برام مهم نبود که این شخص کیه وچه شخصیت

وخصوصیاتی داره .

باهمون چند بار دیدن کوتاه مدت اصلا چیز جالبی توش پیدا نکردم، حالا چرا به

نظر پدرم ادم خوبی میمومد شاید بخاطر دوستی پدرم با پدرش بود یا چیز دیگه.

برای من هیچ فرقی نمیکرد که خوب باشه یا بد.

فردا که با بابوسم تلفنی صحبت کردم ، حرفهای پدرمو براش گفتم .

بابوسم پرسید ، پدرت چیز خاص دیگه ای نگفت .گفتم ، نه!

مگر قرار چیز خاصی باشه .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF