X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1385

......رسیدیم خونه بدون اینکه یک کلمه با مسعود صحبتی بکنم .اصلانمیدونستم

درباره چی باید باهاش حرف بزنم .پدرم پرسید ، فیلمش خوب بود ؟

من گفتم بد نبود.گفت چرا زود برگشتید ، گفتم ، کار داشتم با بچه ها نرفتم تریا.

وبه بهانه عوض کردن لباس رفتم تو اطاقم . یکساعتی خودمو سرگرم کردم

وپائین نیومدم .

پدرم منو صدا کرد .رفتم  طبقه پائین .پدرم گفت مسعود داره برمیگرده الموت

با هات کارداره . رفتم تواطاق .دیدم مسعود لباس خدمتشو پوشیده واماده

رفتنه. از من تشکر کرد بابت سینما واشنا کردنش با دوستام .من جواب خاصی

ندادم ، خداحافظی کرد ورفت .

پدرم به من گفت : چرا انقدر سرد وبی ادبانه باهاش برخورد میکنی. گفتم نه،

شما اشتباه میکنید ، فقط من زیاد نمیشناسمش وهیچ موضوعی برای صحبت

کردن باهاش ندارم واصلا فکر میکنم حرف مشترکی باهم نداشته باشیم .

پدرم گفت : انقدر زود نباید قضاوت کرد .پسر خوب وخانواده دار که قابل اطمینان

باشه ارزش صحبت کردن رو داره وصحبت کردن هم نقاط مشترک رو مشخص

میکنه . در ضمن یادت باشه اون مهمان ماست.پس سعی کن بهتر برخورد

کنی . حداقل میتونه یک دوست باشه .

دوست خوب نعمته .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF