X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1385
 

.....

حتما اتفاقی افتاده بود چون بعداز سینما تقریبا یکهفته درمیون

وبعد هم  هر هفته مسعود پنجشنبه ها میومد خونه ما، ومن هم ناگزیر

بودم بنا به خواست پدرم محترمانه ودوستانه باهاش برخوردکنم.هرچند

همیشه به بهانه رفتن خونه بابوس از دستش فرار میکردم وجوری برنامه

ریزی میکردم که روزهای جمعه قراری برای سینما یا بیرون رفتن با دوستام

نداشته باشم تا مجبور نباشم مسعود رو با خودم ببرم .

هرچی فکر میکردم میدیدم اصلا نمی تونم هیچ ارتباطی باهاش برقرار کنم

شایدهم واقعا خودم نمیخواستم این ارتباط برقرار باشه هرچند زمان بچگیم

مسعود همیشه همبازی من وخواهرهاش بود که این برمیگشت به سالهای

خیلی پیش. اما حالا حتی از نظر تفکری وکلامی من کوچکترین نزدیکی

ووجه مشترکی رو بین خودمون پیدا نمیکردم .

موضوع مسعود رو به فرزین گفتم .ناراحت شد ، اما وقتی نوع برخوردوتفکرم

رو نسبت به مسعود براش توضیح دادم ، اروم شد.به من گفت که بیشتر

مواظب خودم بباشم .

بابوس ومادرم هم ازاومدن مرتب مسعودبا خبر شدند ،وناراحتیشونو من بیشتر

احساس کردم ،چون هردوتا شون با حساسیت راجع به اون ونحوه برخورد پدرم

با مسعود از من سئوال میکردند. از من خواستند که وقتی مسعود خونه ماهست

من سعی کنم کمتر پائین باشم .وقتی علتش رو  پرسیدم هردو سکوت کردندودلیل

خاصی نیاوردند.

اما مگر میشد دلیلی وجود نداشته باشه!

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF