X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1385

.....

حدودا یکماه گذشت ، بدون اتفاق خاصی فقط اینکه بنا به توصیه بابوسم

سعی میکردم کمتر با مسعود روبرو بشم .پنجشنبه که رفتم خونه بابوسم

متوجه شدم که حال بابوسم خوب نیست ومادرم هم مثل اینکه گریه کرده ،

نگران شدم .ترسیدم دوباره بیماری بابوسم اومده باشه سراغش  ومجبور

به استراحت تو اطاقشه باشه .از مادرم جریانو پرسیدم  گفت ، چیزی نیست

ناراحت نباش بابوست حالش خوبه. کمی استراحت کن ، تازه رسیدی، بهت

میگم چی شده .

خیالم از جانب بابوس راحت شد ، ولی دلم بی دلیل شور میزد. نیم ساعت

گذشت .دوباره رفتم سراغشون وگفتم ، خوب حالا به من بگید چه خبره .

مادرم گفت ، امروز پدرت به اداره من تلفن کرد وبا من صحبت کرد .با خوشحالی

گفتم خوب درباره چی . درباره خودتون ؟گفت ، نه در باره تو .گفتم ، من ، چه

اتفاقی افتاده که من بی خبرم وپدرم به شما تلفن کرده .

مادرم گفت ، پدرت از من خواسته که بهت بگم تصمیم گرفته که تورو شوهر بده

واز من خواسته که باتو در این مورد صحبت کنم .

نمی تونستم چیزهائی رو که مادرم میگفت باور کنم .فکر کردم که بعلت کم

شنوائی حرفشو اشتباه شنیدم .مطمئن بودم که اشتباه شنیدم .

گفتم ، چی گفتید ، من نشنیدم .

مادرم با صدای بلند تر گفت پدرت میخواد که تو ازدواج کنی .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF