X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1385

.....

ایندفعه کاملا صداشو شنیدم ، وفهمیدم که مادرم چی داره میگه .

دستمو به صندلی که کنارم بود گرفتم که زمین نخورم .احساس سرمای

 خیلی شدیدکردم ، داشتم یخ میزدم .

بابوسم اومد کنارم ومنو روی صندلی نشوند.من مات وحیرون به هردوتاشون

 نگاه میکردم .اما چیزی رو نمیدیدم جز چشمهای غمگین اونا.

بابوسم برام یک لیوان اب اورد.گفتم سردمه ، به مادرم گفت که برام چای بیاره

منو مجبور کردکه بخورم .حالم کمی بهتر شد.گفتم، بابوس جان حتما

 داشتیدبا من شوخی میکردید ، این حرفها چیه که شما میزنید،

 خیلی ترسیدم باور کردنی اصلا نیست که پدرم گفته باشه که من

باید ازدواج کنم. اگر این حرف درسته پس چرا خودش با من صحبت نکرده .

اصلا این شوهر من کیه؟

بابوسم منو بغل کرد ودر اغوش گرمش پناه داد .مادرم گفت ، پدرت

 به من گفت که این موضوع رو من که مادرت هستم باید به تو خبر بدم ،

 چون اون صلاح نمیدونسته که در این مورد خودش باتو صحبت کنه .

با پوزخند گفتم ، خوب پس مبارکه ،بدون اینکه خودم بدونم

 وموافق باشم شوهردارهم شدم .

حالا شوهرم کیه ، شما میشناسید؟

به من بگید زن چه کسی باید بشم ؟

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF