X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1385

.......

هردو سکوت کردند.پرسیدم پدرم به شما نگفت که شوهر من کیه؟

مادرم گفت چرا ، دخترم گفته .گفتم ، خوب بگید من هم بدونم که زن

چه کسی باید بشم .بعد بشوخی گفتم نکنه فرزینه ، اگه اونه من که حرفی

ندارم .خوشحال هم میشم ،هرچند میدونم فرزین اصلا امادگی ازدواج رو

نداره ولی ایرادی نداره من موافقم .درونم پر از غوغا بود ولی سعی میکردم

با بیان ارزوهام خودمو از شرایط سختی که توش قرار داشتم نجات بدم .

بابوسم گفت ،  نه عزیزم فرزین نیست  .پرسیدم خوب کیه ؟

مادرم گفت مسعود.

با فریاد گفتم ، مسعود ، همون مسعود فامیل خودتون که میاد خونه ما.

مادرم گفت ، درسته همون مسعود قراره همسر توباشه .

گفتم ، اون که هنوز سربازه ، تازه من اصلا ازش خوشم نمیاد .این امکان نداره

ومن به هیچ وجه قبول نمیکنم ، چرا حالا مسعود؟مگه چه امتیازی داره .

وادامه دادم ، من هنوز امادگی ازدواجو ندارم .مگه چند سالمه ، تازه هیجده ساله

شدم ، هنوز که دیر نشده .من که باور نمیکنم پدرم خودش بجای من تصمیم

بگیره اونم بدون اطلاع من .پدر من اصلا اینجور ادمی نیست .اون خیلی مهربونه

ومنو خیلی دوست داره ، نه امکان نداره این حرفها حقیقت داشته باشه .

حتما خواسته با شما ومن شوخی کنه .

بعد از نفس افتادم وشروع کردم به گریه کردن .

گریه بدون پایان.

 

تابعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF