X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1385

......

بابوسم به مادرم گفت ، بهتره راحتش بذاریم تا کمی گریه کنه ، شاید اروم

بشه ، بعدا دوباره صحبت می کنیم واز اطاق اومدن بیرون.

با بیرون رفتنشو کم کم باور کردم که حرفهائی رو که شنیده بودم ، گویا واقعیت

داره وگریه ام شدید تر شد .نمیدونم چه مدت گریه ام طول کشید،

 فقط متوجه شدم دیگه صورتم خیس نیست .

اشکی برام نموده بود که صورتمو تر کنه .

بابوسم دوباره برام چای اورد با کیک خوشمزه دست پخت خودشو که پنجشنبه ها

بخاطر من می پخت .من هیچ اشتهائی نداشتم ولی با اصرار ش خوردم .

به من گفت که لباس بپوشم بریم میدون 24 اسفند خرید کنیم تا حال من

بهتر بشه .

برای خرید وقدم زدن رفتیم ، مادرم گفت بهتره بریم سینما که من قبول نکردم

اونم دیگه اصراری نکرد .بعد از خرید برگشتیم .تمام طول مسیر رفت وبرگشتو

که من هنیشه با اشتیاق طی میکردم ، اون بعداز ظهر در سکوت وبهت من

طی شد، بدون اینکه برام جالب باشه .

تمام مدت به این جریان فکر میکردم واز خودم می پر سیدم که چطور ممکنه

من بتونم مسعودو بعنوان همسر بپذیرم . منی که هیچ نزدیکی از نظر فکری

حتی ارتباط کلامی با اون ندارم.

تکلیف من وفرزین چی میشه .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF