X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1385

.....

جمعه صبح از مادرم خواستم توضیح بیشتری در باره صحبت پدرم وخودشو

 به من بده وعلت تصمیم پدرمو اگه میدونه بگه.مادرم گفت ، وقتی که خیلی

 کوچک بودی ، قبل از یکسالگیت ما رفتیم مشهد منزل خانواده مسعود.

پدرت با پدرش از اون زمان دوست بودن، اونجا بصورت شوخی پدر مسعود گفت

که چقدر خوبه وقتی که تو بزرگ شدی همسر مسعود بشی واین دوستی

فامیلی بشه .ما با خنده از این صحبت گذشتیم، اما اونا جدی گرفتن وهر وقتیکه

ما مشهد میرفتیم وخونه اونا بودیم ترو عروسم صدا میکردند.

من به پدرت گفتم که دوست ندارم این جریان ادامه داشته باشه .پدرت گفت ،

همون شب اول صحبت پدر مسعود از من قول گرفت ومن گفتم مخالفتی ندارم

تا آینده مشخص کنه که ایا قسمتشون هست یانه .

حالا پدر مسعود از پدرت خواسته که به قولش عمل کنه .پدرت به من گفت که برای

تحقیق وبیشتر شناختن مسعود رفته بوده الموت.بنظر پدرت مسعود پسر

خیلی خوب وسالمیه واز نظر خانوادگی هم که مورد تائیده، از نظر مالی هم در

وضعیت خوبی قرار داره.دوماه دیگه که سربازیش تموم شدبر میگرده مشهد.

خونه مستقل براش خریدن وپیش پدرش مشغول به تجارت میشه .

پدرت عقیده داره که مسعود همسر مناسب وخوبی برای تو میتونه باشه.ومیگفت

که خیالش از هرجهت در باره تو واینده ات راحت میشه ومیدونه که مشکلی برات

پیش نمیاد.

مادرم گفت ، هرچند که من مخالفت خودمو بهش گفتم ولی پدرت قبول نکرد وگفت

که من حتما باید این ازدواجو بتو اطلاع بدم تا اماده باشی .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF