X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1385

......

مستاصل شده بودم ، فقط به بابوس ومادرم نگاه میکردم .

نه میتونستم حرفی بزنم ونه میدونستم چکار باید بکنم .

بابوسم بغلم کرد ومادرم هم کنارم نشست وبه من گفت نگران نباش ، من و

بابوست تمام تلاشمونو میکنیم شاید بتونیم پدرتو منصرف کنیم ، توهم

باید به ما کمک کنی.

گفتم : من نمیتونم ، وقتی پدرم خودش با من صحبت نکرده یعنی اجازه

ندارم در باره این موضوع با اون صحبت کنم ، یعنی اینکه تصمیمش جدیه

ومن هیچ مخالفتی نمی تونم بکنم .من پدرمو می شناسم ، از دست من

کاری بر نمیاد ، نمیتونم مخالف خواسته ا ش عمل کنم ومجبورم که هرچی میگه

بپذیرم .

مادرم گفت : این حرف تو درست نیست .این مسئله ای مثل کار کردن  یا درس

خوندن نیست که تو مجبور به پذیرفتن نظر پدرت باشی .مسئله یک عمر

زندگی واینده توه و سکوت تو  یعنی بدبختی تو ، مگر اینکه خودت تمایل به

ازدواج با مسعودو داشته باشی .

گفتم : شما خودتون بهتر میدونید که من اصلا از مسعود خوشم نمیاد .

حتی نمیتونم تصور اینو داشته باشم که همسرش بشم ، ولی چه کنم که

قدرت مخالفت با پدرمو ندارم .

من واقعا مدیون پدرم هستم .مدیون محبت هائی که به من کرد هم بعنوان پدر

وهم بعنوان مادر .

من چاره ای جز قبول ندارم .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF