X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1385

.....

یک ماه از صحبت من با مادرم گذشته بود.در این یکماهه چند بارپدرمسعود

از مشهد به خونه ما تلفن کرد وبا پدرم صحبت کرد .من نفهمیدم چه صحبت

هائی کردند ، فقط میتونستم فکر کنم که حتما درباره من ومسعود وقول

وقرار های خودشون بوده .

مسعود هم مطابق معمول هر هفته میومد ، اما با صورتی خوشحال وخندان

در عوض من عصبی وتند خو بودم وخیلی سریع رفتن خونه بابوسو بهانه

میکردم واز خونه فرار میکردم .

میدونستم پدرم مخالفت منو میدونه ومیدونستم که میدونه من بلاخره

مجبور به قبول خواسته اش هستم ، در نتیجه زیاد به من سخت نمی گرفت

واعتراضی نسبت به رفتارم با مسعود نمیکرد ،چون به مادرم گفته بود وقتی

باهم ازدواج کردند عشق ومحبت هم برای من بوجود میاد.

یکبار پدرم به من گفت که چرا برنامه نمیذاری با دوستات ومسعود برین

بیرون که من گفتم ، دوستام برنامه های جمعه شون بهم خورده ووسط

هفته برنامه سینما رفتن داریم .، ومن ترجیح میدم که اخر هفته ها رو با بابوس

ومادرم باشم .

بعد از ظهر جمعه ها کمی دیر تر بر میگشتم تا مسعود رفته باشه ومن مجبور

به صحبت کردن باهاش نباشم .

به خودم میگفتم ، این فرارها تا کی میتونه ادامه پیدا کنه .حداکثر یکماه دیگه

بعد چی میکنی ؟همسرت میشه وباید یک عمر همراه وهمدمش باشی.

وبرای این سئوالم جوابی نداشتم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF