X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385

......

هر روز نا امید تر وناتوان تر میشدم وبرعکس در چشم های پدرم شادی

وامیدو میدیدم .گاهی وقتها به خودم میگفتم ، پدرم حق داره خوشحال

باشه ، چون این ازدواجو برای من مناسب تشخیص داده ومن نباید

این شادی رو از اون بگیرم .پدرم شادی وراحتی دوران جوانیشو بخاطر من

از دست داده بود وتنها زندگی کردن رو انتخاب کرده بود که من مشکل

نداشته باشم ، پس حالا من حق ندارم با مخالفتم اونو برنجونم و ارزوهای

اونو نادیده بگیرم .

اما با خودم چه میکردم . فداکاری من در مقابل فداکاری پدرم . کدام کفه

سنگین تره، چه کسی خودخواه تره؟

من که جوابی براش پیدا نکردم .

بابوس ومادرم به من میگفتند که باید مخالفتم رو به پدرم بگم ومن فقط

 نگاهشون میکردم وجوابی براشون نداشتم . مادرم اصلا نمی تونست

 تنهائی وفداکاری پدرمو درک کنه چون خودش هرگز تنها نبود .بابوسم هم

فقط من واینده ام براش مهم بود ، چون بی نهایت منو دوست داشت و

اصلا تحمل دیدن غم منو نداشت .

من با سرنوشت نمی تونستم مبارزه کنم ، سرنوشتی که گویا برای من

این طور رقم خورده بود . در این سرنوشت کفه فداکاری پدرم برای من

سنگینتر بود ، ومن سر اطاعت فرود اوردم وقبول کردم که خواسته پدرم

باید خواسته من هم باشه .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF