X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1385

.....

پدرم درو باز کرد ومن اومدم تو ، وقتی نگاهم به صورتش افتاد تمام قدرت وتوانم

رو از دست دادم. قدرت وتوانی رو که دوروز در خودم ذخیره کرده بودم که فقط

یک کلمه بگم ، بگم نه پدر.

اما نمیدونم چرا نتونستم این نه بظاهر کوچک وساده رو به زبون بیارم وبه پدرم

بگم .پدرمو بغل کردم وگفتم که خسته هستم ورفتم تو اطاقم .تنها کاری که

تونستم بکنم گریه کردن بود.

شنبه بعد از ظهر پدر مسعود از مشهد تلفن کرد وخواست با پدرم صحبت کنه .

پدرم هنوزنیومده بود ، بنا شد دوباره زنگ بزنه چون به من گفت کار واجبی

با پدرم داره.

وقتی پدرم اومد جریان تلفن پدر مسعودو بهش گفتم وگفتم که دوباره تلفن

میکنه .خیلی ناراحت ونگران شده بودم ودلم هم شور میزد ، نمیدونم چرا؟

تو اطاقم بودم که تلفن زنگ زد . صدای پدرمو شنیدم که به من گفت که

خودم جواب میدم ، تو گوشی رو برندار.

نمیدونم چه عاملی باعث شد که من بر خلاف گفته پدرم واخلاق خودم

گوشی تلفنو خیلی اروم بر داشتم وبه صحبت های اونها گوش دادم .

تا بحال چنین کاری رو نکرده بودم .

پدرمسعود به پدرم گفت که روز سه شنبه یا چهارشنبه تمام خانواده شون

میان پیش ما ، چون خدمت مسعود تموم شده وداره مراحل ترخیص شو انجام

میده وبرای روز جمعه قرار عقدو تو خونه ما با پدرم گذاشت.

پدرم گفت که منتظر اومدن اونهاست .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF