X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385

......

بقیه حرفهاشونو نفهمیدم ، یعنی اصلا متوجه نشدم که کی گوشی تلفنو

گذاشتم .فکر کنم خیلی زود بعد از فهمیدن صحبت های اولیه اونها که تاریخ

عقدو معین کردند ، گوشی رو گذاشته بودم .

روی تختم نشسته بودم وبه هیچ چیز ی نمیتونستم فکر کنم ، فقط میدونستم

تموم شد.حداقل اضطراب ونگرانی من به اخر رسیده بود .وضع من مشخص

شده بود .جمعه زن مسعود میشدم .چه میخواستم ، چه نمیخواستم .

جمعه این کار انجام میشد .

صحبتهای پدرم با پدر مسعود طولانی شد.یکساعت گذشت ، پدرم منو صدا کرد

وگفت که برم پائین پیشش. به من گفت که میخوام موضوعی رو بهت اطلاع بدم 

هر چند میدونم باخبری ومادرت در باره اش صحبت کرده ، میخواستم تاریخشو

بهت بگم .جمعه روز عقد تو ومسعوده .نگران نباش همه چیز به بهترین شکل

انجام میشه ، اما خصوصی فقط با حضور ما دوخانواده، مدتی بعد جشن

ازدواج هم در تهران وهم در مشهد گرفته میشه .

هیچ جوابی نداشتم بدم . پدرم منو بغل کرد وگفت مبارک باشه .، دخترم میدونم

خوشبخت میشی .میدونی تمام سعی من برای خوشبخت کردن تو بوده وهیچ

ارزوئی ندارم جز سعادت تو که مطمئنم با این ازدواج اونم براورده میشه .

شادی تمام وجودی پدرمو فرا گرفته بود ،

اما من تو بغلش میلرزیدم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF