X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1385

......

صبح بعداز رفتن پدرم فورا به محل کار مادرم تلفن کردم وبا گریه جریانو گفتم .

مادرم خیلی ناراحت شد وگفت که الان براش امکان صحبت با من وجود نداره

خودش به من تلفن میکنه .

ظهر به من تلفن کرد وگفت که با پدرت صحبت کردم وخواستم ازش که تو

امروز بیای پیش ما ، فورا لباس بپوش و برو خونه پیش بابوست ، منم سعی

میکنم زود بیام . حدود ساعت سه رسیدم خونه بابوسم ، با تعجب دیدم که

فرزین هم اونجاست .پرسیدم که تو اینجا چکار میکنی؟ گفت ، مادرت به محل

کار من تلفن کرد وخواست که من بیام .حالا من اینجام .گفتم چه اتفاقی افتاده

گفت ، نمیدونم فقط جریان روز عقد تورو مادرت به من گفت ، چه کار باید بکنیم؟

گفتم کاری از دست من بر نمیاد .فرزین نمی تونم به پدرم نه بگم ، تو اینو از من

نخواه ، در توان من نیست .خودت خوب میدونی که نمیتونم مخالفت کنم.

بابوسم برامون چای اورد وسعی کرد مارو اروم کنه .مادرم هنوز از اداره برنگشته

بود .نمیدونم با اینکه گفته بود زود میاد چرا دیر کرده بود ، همیشه حدود ساعت

سه با سرویس میرسید خونه .

ساعت چهارونیم بعداز ظهر مادرم اومد ، اما تنها نبود .مرد مسنی همراهش بود

که به نظر خیلی محترم میومد.

مادرم گفت که ایشون وکیل هستندو اومدند که در این مورد مارو راهنمائی و

کمک کنند واطلاعاتی رو در اختیارمون بذارند.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF