X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1385

.....

از این که  وکیل همراه مادرم بود هم تعجب کردم وهم خوشحال شدم .

مادرم گفت که چون خودش اصلا نتونسته بوده راه حلی پیدا کنه ودرضمن هم

موفق به راضی کردن پدرم برای حل این جریان نبوده ، با معرفی یکی از همکارهاش

با این وکیل صحبت کرده وخواسته تا کمکمون کنه .

چند ساعتی همه با وکیل صحبت کردیم واطلاعاتی رو که ازمون میخواست در

اختیارش گذاشتیم .من وفرزین هم سعی کردیم تمام مسائل رو اون جوری

 که هست براش توضیح بدیم .فرزین موقعیت فعلی خودشو وخانوادهشو برای وکیل

کاملا شرح داد. من هم به صراحت گفتم که توان مقابله با پدرمو ندارم ودلایل

خودمو اوردم .اقای وکیل با دقت به صحبتهای ما گوش میکرد .

بابوس ومادرم هم گفتندکه هرکاری که از دستشون بر بیاد انجام میدن تا این

ازدواج صورت نگیره .

پس از ساعتها گفتگو  وکیل روبه من کرد وگفت ، این تو هستی که باید

تصمیم بگیری وبه من بگی ایا قبول میکنی با مسعود ازدواج کنی یا نه !

گفتم نه ، پرسیدبا پدرت هم که نمیتونی مخالفت کنی ؟ گفتم بله .

گفت ، این دومورد خلاف هم هستند ، اگر مورد اولو قبول داری، پس باید مورد

دوم رو انجام بدی وبپذیری. گفتم نمیتونم .

وکیل گفت پس فقط یک راه حل میمونه .

گفتم چه راه حلی ؟

گفت ازدواج با فرزین .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF