X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385

.....

باتعجب پرسیدم ازدواج با فرزین؟ این که شدنی نیست ، خودتون که متوجه شدید

که فرزین هیچ امکانی  از نظر خانوادگی ونه شخصابراش وجود نداره که

بتونه ازدواج کنه . در ضمن پدرم به هیچ وجه راضی به این کار نمیشه .

چون فرزین هیچ چیز برتری نسبت به مسعود نداره ، چه جوری فکر کردید با

ازدواج من وفرزین موافقت میکنه .غیر ممکنه .اصلا عقلانی نیست .

فرزین حرف منو قطع کرد وگفت ، اقای وکیل من چه کاری باید بکنم که این ازدواج

صورت بگیره .من همه مشکلات ومسائل مربوطه رو می پذیرم وخیلی هم

خوشحال میشم واین ارزوی قلبی منه .

بعد فرزین از بابوس ومادرم پرسید که نظر شما دراین مورد چیه ؟ اونها هم گفتن

نظز ما خوشبختی دخترمونه وهرچی اون بخواد وقبول بکنه مورد قبول ماهم هست .

به فرزین نگاه کردم ، باور نمیکردم چنین حرفی رو بزنه واین مسئولیت

سنگینو قبول بکنه، ولی برقی در چشم هاش دیدم که پر از عشق ومحبت بود.

وفهمیدم که منو واقعا دوست داره همون طوری که من اونو دوست داشتم.

فهمیدم که امکان نداره کسی بتونه جای اونو در قلب من بگیره.

سرمو انداختم پائین وچیزی نگفتم.

فرزین از وکیل پرسید برای اینکه این ازدواج صورت بگیره چکارباید بکنیم؟

وکیل گفت ، فرصت بسیار کمه ، فقط یکی دوروز وقت داریم .باید قبل از

رسیدن خانواده مسعود به تهران اقدام کرد.

پرسیدم چه جوری ، مگه میشه بدون اجازه پدر دختری بتونه ازدواج کنه ؟

گفت نه.غیر ممکنه .گفتم پس من وفرزین چطور میتونیم ازدواج کنیم؟

گفت ، باید پدرتو در عمل انجام شده قرار بدید تا رضایت بده.

پرسدم چکار باید کرد که پدرم رضایت بده؟

گفت ، باید باهم فرار کنید.

این تنها راه حله پیشنهادی منه

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF