X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 24 تیر‌ماه سال 1385

......

همه نا باورانه گفتیم فرار ! وبا تعجب به وکیل نگاه کردیم .گفت ، بله

فقط چاره همینه .مادرم گفت ، نه ، من دخترمو میارم خونه پیش خودمو

نگهش میدارم . وکیل گفت ، نمیتونید ، هنوز هجده سالش تموم نشده ،

اگر پدرش شکایت کنه از نظر قانونی براتون مشکل پیش میاد .شما که قصد

جنگیدن ندارید، دخترتون حتی به پدرش نه نمیتونه بگه . من به همه راه حلها

فکر کردیم .این تنها راه حل وسریعترین راه موجوده ، چون فرصت کم دارید.

نمیتونستم حرفهاشو هضم کنم .فرار! کجا فرار کنم ؟ با فرزین کجا برم؟

بعد وضع پدرم چی میشه ، اصلا قدرت تصور وتخیل این موضوع رو نداشتم .

این بزرگترین وکشنده ترین چیزیه که من به جای محبت های پدرم بهش

میدادم .من که امکان نه گفتن رو نداشتم چطور میتونستم این کار خطرناکو بکنم.

دوباره کم اوردم وشروع کردم به گریه کردن .بابوسم بغلم کرد وسعی کرد منو

اروم کنه .فرزین رفت تو فکر وهیچی نمیگفت .مادرم هم که اصلا انتظار شنیدن

این راه حلو نداشت ، سکوت کرده بود.

وکیل روبه من کرد وگفت : حالا این توئی که باید تصمیم بگیری ، از دوحال خارج

نیست .

یا ازدواج با مسعود  ، یا با فرزین   .با شرایط فعلی

راه سومی برات وجود نداره  .

 

 

پایان فصل اول


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF