X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1385

 

......

فصل دوم

سال 1348 شمسی

 

 سه چهار روز بعدرو نفهمیدم که چگونه گذروندم ، در مدهوشی ، خواب وبیداری

ترس واضطراب . وقتی کمی ثبات فکری بدست اوردم روز جمعه بود.گویا من در این

چند روز بازیگری بودم که یا سرنوشت زمام امورم رو در دست گرفته بود  ، یا اطرافیانم

ومن تماشاگر بازگیری خودم بودم . بازیگری که هیچ اراده ای در تعین نقش خودم

نداشتم  وفقط انچه به من گفته وخواسته میشد انجام میدادم ، شاید هم نقش

اصلی سرنوشتم رو بازی میکردم .

همون شب ، فرزین با پدر ومادرش صحبت کرد واخر شب اونها  به دیدن بابوس و

مادرم رفتن وقرار گذاشته شد که روز بعد ما یعنی من وفرزین از تهران خارج بشیم.

نفهمیدم چه عاملی باعث شد که به توافق برسند واین تصمیمو بگیرند.

بلیط تهیه شد وروز بعد نزدیک های ظهر که پدرم منزل نبود ، من با برداشتن

شناسنامه ام ویک ساک کوچک لباس با فرزین راهی شهرستان کوچکی شدیم

که محل خدمت برادر بزرگ فرزین بود.

نمیدونم چه طور شد که این کارو کردم ، هرچند که خیلی می ترسیدم وخیلی هم

نگران پدرم و برخوردش بودم .

تمام طول راه رو میتونم بگم از شدت ترس وگریه ای که ولم نمیکرد ، بیهوش بودم

یا درخواب .

فرزین مدام دلداریم میداد و میگفت به من اطمینان کن . این تنها راه حله ممکنه بوده .

راه طولانی بود وخسته کننده .ما به شهرستان کوچکی در لرستان میرفتیم که

قبلا فقط اسمشو تو کتاب جعرافی خونده بودم .

هردوخسته وپریشان به محل زندگی برادر فرزین رسیدیم .

فرهاد از دیدن ما شوکه شد .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF