X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1385

......

بسیار خسته بودم ، فرزین به من گفت بهتره که بخوابم. دو سه ساعت

بیشتر نتونستم بخوابم از شدت اضطراب ونگرانی از خواب پریدم وشنیدم که

فرزین داره جریانو برای برادرش تعریف میکنه .

برادر فرزینو قبلا یکبار دیده بودم .خیلی با محبت با من صحبت کرد وگفت که

حامی ما خواهد بود. اون شبو هرجور بود به صبح رسوندم .صبح اول وقت

رفتیم اداره مخابرات وبه مادرم تلفن کردیم .

من فقط یکی دو دقیقه بیشتر نتونستم با اونها حرف بزنم چون دوباره گریه ام

شروع شد ونمی تونستم خودمو کنترل کنم .فقط چیزی که از این صحبت

کوتاه یادمه حرفهای ارام بخش بابوسم بود که میگفت هیچ نگران نباش ،

اوضاع روبراه میشه ومواظب سلامتیت باش. بقیه صحبت هارو فرزین کرد .

وقتی حالم کمی بهتر شد وبرگشتیم خونه ، فرزین حرفهای مادرمو برام

باز گوکرد وگفت :

"بعد از اینکه پدرم برگشته بوده خونه ، از نبودن من نگران میشه وبه مادرم  

تلفن میکنه ،مادرم اظهار بی اطلاعی میکنه ومیگه شایدبا دوستاش رفته

بیرون .چند ساعت بعد پدرم متوجه میشه که ساک وشناسنامه ام

 نیست دوباره با مادرم تماس میگیره و موضوع رو با عصبانیت میگه ، مادرم

هم تمام تقصیر هارو گردن پدرم میاندازه واونو مقصر میدونه وبهش

میگه که اگر انقدر دخترمونو تحت فشار نمی گذاشتی در مورد ادامه تحصیل

ویا کارکردنش ومهمتر از همه مسئله زندگی واینده ش وازدواج اجباریش این

مسئله پیش نمیومد وانقدر با خشم وعصبانیت با پدرم صحبت کرده بوده  که

صدای گریه پدرمو از پشت تلفن شنیده بوده "

وقتی حرفهای فرزین تموم شد احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.

 

تا بعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF