X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1385

......

دوباره گریه من شروع شد . احساس گناه بسیار شدیدی به من دست داد

واز خودم خیلی بدم اومد ، از ضعفم وعدم توانائیم که چرا نتونستم با پدرم

جدی صحبت بکنم ، تا این اتفاقات پیش نمیومد ، گرچه حالا دیگه بی فایده

بود وانچه نمی بایست بشه شده بود وخودم مسئولش بودم .وکاری نمی

تونستم بکنم جز گریه که من هم فقط اشک میریختم وفرزین هم نمی تونست

منو آروم کنه .

مدتی طول کشید تا تونستم آرومتر بشم ، فرزین گفت قرار شده مادرم وبابوسم

برن پیش پدرم .بعد از ظهر ما دوباره با تهران تماس میگیریم ، نگران نباش.

لحظات برای من تبدیل به ساعت شده بود وگذر هر لحظه برای من بسیار طولانی

بود. مدام از فرزین می پرسیدم ساعت چنده ؟ کی باید تلفن کنیم؟ واو با صبوری

ومحبت میگفت ، میریم عزیزم ، نگران نباش ، مطمئنم که همه چیز درست

میشه .

من اونقدر در گیر افکار خودم بودم که اصلا متوجه شرایط سختی که برای فرزین

هم بوجود اومده بود نمی شدم واون اونقدر صبور بود که منو تحمل میکرد وتمام

سعی ش در آروم کردن من بود هرچند خودش اصلا آرامش نداشت چون بار

مسئولیت این گریز رو دوش اون بیشتر از من بود.

بعد از ظهر به مادرم تلفن کردیم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF