X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1385

.......

پدر فرزین به من گفت ، نگران نباش پدرت بلاخره با رضایت پذیرفت واجازه

ازدواجو داد ومن هم بهش قول دادم که تو از دخترهام برام عزیزتر خواهی بود

که با دیدنت فهمیدم همین طور هم میشه وتو عروس عزیز من هستی.

پنجشنبه با حداقل شرایط ممکنی که اونجا وجود داشت یک سفره عقد کوچک

تو خونه برادر فرزین چیده شد و صاحب خونه که پیر زن مهربونی بود هم

بعنوان شاهد عقد اومده بود. همه منتظر عاقد بودیم که فرزین منو صدا کردو

گفت که بامن کار داره.

از اطاق اومدیم بیرون وتو حیاط ایستادیم .فرزین به من گفت قبل از عقد چیزی

رو باید بهت بگم که گفتنش برام خیلی سخته .سرشو انداخت پائین .

نگران شدم ، گفتم بگو چی شده ، گفت خیلی برام مشکله که بگم.گفتم ترو

خدا بگو چی شده. گفت من بهت دروغ گفتم . با تعجب گفتم دروغ در باره چی؟

گفت هم تحصیلم وهم سنم . من هنوز دیپلم نگرفتم و ثبت نام کردم برای

 امتحان متفرقه که دوماه دیگه است ومسئله دوم هم اینه که از تو بزرگتر نیستم

همسن تو هستم .با عصبانیت گفتم همینه یا چیز دیگه ای هم هست .

چرا قبلا به من نگفتی .نمی تونست نگام کنه .گفت خجالت میکشیدم بهت

بگم. وادامه داد مگه این دوقضیه خیلی مهمه.

راست میگفت تو شرایط فعلی دیگه چیزی وجود نداشت که برای من مهم باشه

همه پلها رو من پشت سرم خراب کرده بودم وچاره ای جز رفتن به جلو نداشتم.

چشمام پراز اشک شد وگفتم ، چیزی که برای من مهمه دروغ گفتن توه، من

چه جوری میتونم به تو اعتماد کنم؟کسی که دوساله به من دروغ گفته میتونه

همسر قابل اعتماد وخوبی باشه؟

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF