X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1385

......

خطبه عقد خونده شد. من چیزی رو بطور کامل بیاد ندارم ، فقط متوجه شدم

که عاقد با صدای بلند منو صدا میکنه ومیگه عروس خانم بله رو میگی یا نه .

من با عجله گفتم بله

ومن همسر فرزین شدم .چیزی رو که تا چهار روز پیشنه فکر میکردم ،

نه باور داشتم ونه انتظارشو به این زودیها، ولی مثل اینکه

اتفاق افتاده بود ، نه مثل اینکه،  واقعا اتفاق افتاده بود ومن زن فرزین شده

بودم ودیگه دختر خونه پدرم نبودم .

همسر مردی شده بودم که دوستش داشتم ، مردی که با تمام مشکلاتش

بار این مسئولیت سخت رو قبول کرده بود ومن می بایست در کنارش قرار

بگیرم وهمراه وهمقدمش باشم ، هرچند با حرفهای قبل از عقد فرزین دیگه

نمی دونستم چی درسته وچی غلط وایا فرزین اون کسی هست که من

میشناختم؟ یا فکر میکردم میشناسم ؟

یکی دوساعت بعداز عقد  پدر فرزین گفت که بهتره هر چه زودتر حرکت کنیم

تا به موقع به تهران برسیم وپدرمو از نگرانی در بیاریم.

 من از فرهاد به خاطر محبت هاش تشکر کردم.

خیلی زود راه افتادیم بسمت تهران

 بسمت اینده وسرنوشتم حرکت کردیم .

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF