X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1385

........

وقتی چشم هامو باز کردم ، بابوسم کنارم بود وبا محبت نگام میکرد ،

پرسیدم ، ساعت چنده بابوس ؟  گفت چهار بعداز ظهر.

از جا پریدم وگفتم چرا منو بیدار نکردی . بابوس با مهربونی گفت بعد از

این چند روز سخت به این خواب راحت احتیاج داشتی ، نگران نباش ،

دیگه چیزی برای نگرانی وجود نداره ، فرزین صبح اومده بود اینجا ، خواب بودی

نگذاشت بیدارت کنم . گفت که بعداز ظهر میاد . حالا باید غذا بخوری.

مادرم از اداره برگشته بود ، اومد پیشم وبغلم کرد وگفت ، دیدی همه چیز

به خوبی حل شد .

چی میتونستم بهشون بگم ؟ آیا می تونستم احساسمو بگم، بگم  که تازه

نگرانیم شروع شده . مسئله ازدواج حل شده بود ، در مقابلش چند

 مسئله مهم پیدا شده بود.

 ازدواجی که نمی دونستم آخر وعاقبتش چیه .  وضعیت وآینده خودم،

موضوع تحصیل فرزین ، سربازیش ، محل زندگیم ، در امد فرزین واز همه

مهمتر پدرم .

خدایا کمکم کن.

آیا من مستحق کمک خدا بودم .........

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF